تبليغاتX
دل نوشته
دل نوشته
برای تازه شدن هیچ وقت دیر نیست! 
قالب وبلاگ
چه دلتنگم!!!

چه دل تنگم !!

دارم

با

غصه

میجنگم!

[ سه شنبه 1390/12/16 ] [ 20:29 ] [ z.m ] [ ]
روز میلاد  انسان ها در هیچ تقویمی ثبت نشده

چرا که فقط

در قلب کسانی است

که

به ما عشق می ورزن......

12 اسفند

سال روز  تولدم مبارک!

[ جمعه 1390/12/12 ] [ 19:49 ] [ z.m ] [ ]
وقتی کوچیک بودم همیشه دلم می خواست زودتر بزرگ شم.بعضی شبا انقدر از خدا خواهش می کردم که: خدا جون! صبح که بیدار میشم یه ادم بزرگ شده باشم........

اونوقت با این امید چشامو می بستم.........

نمی دونم بزرگ بودن در کودکی چه هیجانی داشت که من بی صبرانه دنبالش بودم........

حالا ......

من بزرگ شدم......

ولی........

دیگه از اون هیجان خبری نیست!

حالا هر شب دعا می کنم.........

خدایا ! کاش میشد دوباره به کودکی ام بر گردم.........


[ سه شنبه 1390/12/09 ] [ 17:2 ] [ z.m ] [ ]
خدایا !

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netنگویم دستم را بگیر...

عمریست گرفته ایی ....

مبادا رهایش کنی....

 

[ یکشنبه 1390/07/03 ] [ 19:11 ] [ z.m ] [ ]
سلام.

من اومدمولی بعد از یه غیبت طولانی!

خواهشا منو عفو کنین

سرم وحشتناک شلوغ بوده! البته الان هم چندان فرقی نکرده و لی خوب ..........

دوس دارم بیشتر بیام

و سعی می کنم بازم بیام

خب فکر کنم برای امروز کافی باشه

تا بعد........

[ شنبه 1389/08/22 ] [ 21:13 ] [ z.m ] [ ]
باز آمد    بوی ماه مدرسه

بوی بازی ها ی راه مدرسه.....

من که زیاد از این بو خوشم نمی آد.چون با اومدنش باید قید خیلی چیزا رو بزنم.

فکر می کنم این بو واسه اول ابتدایی های خیلی بوی معرکه ایی باشه.حس پوشیدن مانتو و کیف و کفش نو حس وارد شدن به یه محیط جدید و حس داشتن یه معلم.

خوش به حالشون

اولین روز مدرسه روزیه که تو ذهن همه ثبت میشه و تو ذهن من که بایگانی شده چون:

اولین روز مدرسه بود و من هم مثل همه ی بچه های همسن و سال خودم خوشحال بودم از اینکه اومدم به مدرسه.دختر همسایمون هم همسن من بود و با هم همکلاس بودیم.وسطای کلاس  بود که دوستم گفت :من ۱ دارم.!!!!۱    تو هم با هام بیا.گفتم باشه.

دوتایی اجازه گرفتیم و رفتیم بیرون.موقع بر گشتن از کلاس بود که دختره ی ووروجک(دوستمو می گم)شروع کرد از نرده ها  بالا رفتن به جا اینکه از پله ها بالا بیاد!همچین پز هم میداد و می گفت :دیدی!من از این نرده ها اومدم بالا که انگار قله ی اورست رو فتح کرده!

یه نگاهی بهش کردم و گفتم:این که کاری نداره منم می تونمو شروع کردم از نرده ها بالا رفتن.وسطای نرده رسیده بودم که نمی دونم چی شد نقش بر زمین شدمو با چانه  یا به قول خودمون رویدری ها (کلک)خوردم زمین و کلکم شکست.خون فواره زد!حالا از ترس اینکه معلم دعوامون کنه جرات نداشتیم بریم به معلممون خبر بدیم!اخه قبلنا که می دونین معلم یه ابهت خاصی داشت نه مثل الان.

خلاصه یه ربعی گذشت و معلمه دید که ما دو تا برنگشتیم اومد بیرون و همین که چشمش به من افتاد رنگش پرید و گفت که چرا بهش خبر ندادیم و ...............

یادمه مقنعه ام که سفید بود حالا قرمز قر مز شده بود......

وقتی کلاس اولی ها رو میبینم که انقدر شوق مدرسه رفتن دارن روز اول مدرسه رفتن خودمو یادم میاد و کلی می خندم.

آخه فضول به تو چه که دوستت از نرده ها میاد بالا....!!!!!!!!

[ دوشنبه 1389/06/29 ] [ 14:56 ] [ z.m ] [ ]
من همان اندازه

دلواپس شادمانی توام

که تو

دلواپس شادمانی من

اگر تو خاطری اسوده نداشته باشی

من هم آسوده خاطر نخواهم بود

گاهی

تو حتی لب به سخن نگشوده ای

و من به پایان آنچه خواهی گفت رسیده ام

تو مرا یاری داده ای

تو در کارم مرا یاری داده ای

من در کارت تو را یار ی داده ام

و من

به خاطر این "من"و "تو"

از خداوندگار سپاسگزارم.

تو هر که باشی

مرا دلشکسته و نومید نخواهی کرد.......

"از نوشته های جبران خلیل جبران"

[ دوشنبه 1389/06/22 ] [ 13:42 ] [ z.m ] [ ]
به پایان رسید این دفتر

حکایت همچنان باقی ست!

معلوم نیس سال بعد خدا ما رو مهمون خودش بکنه یا نه

اگه بودیم که خدا روشکر

اگه هم نبودیم

بازم خدا روشکر

خداحافظ رمضان........!!!

[ چهارشنبه 1389/06/17 ] [ 2:50 ] [ z.m ] [ ]
راهنمایی بودم.زنگ انشا که می اومد من یه حال و هوای دیگه ایی داشتم.اخه نیز که بچه زرنگ بودممی دونستم معلممون منو واسه خوندن انشا می بره.(جدی گفتما)اون روز هم مثل دفعه های قبل که انشا داشتیم خودمو اماده کرده بودم و گوش به زنگ که کی خانو معلم اسم منو صدا می زنه.دفترمو جلوم گذاشته بودم و هی نگاش می کردم و هی نیشام تا گوشم وا میشد.اخه می دونستم که انشای خوبی نوشتم و بچه ها دارن لحظه شماری می کنن که من انشامو بخونم.

یکی از بچه ها داشت انشاشو می خوند.من هم گفتم دویاره انشامو مرور کنم که تپق نزنم.همین که دفترو وا کردم لبخندی که رو لبم بود ماسید............

دفترمو اشتباهی اورده بودم.رنگ به رنگ شدم.سرمو بالا اوردم.خب خدا روشکر خانومه متوجه من نیس.دفتر بغل دستیمو گرفتم و تند و تند شروع کردم به نوشتن انشایی که تو ذهنم بود.خلاصه یه پنج خطی بیشتر ننوشته بودم که اسممو صدا زد......

وای خدا!حالا چیکار کنم؟

کم نیوردم.با افتخار بلند شدم.انگار نه انگار که اتفاقی افتاده(اعتماد به نفس)رفتم وسط کلاس و رو به بچه ها با صدای بلند شروع کردم به خوندن......................

پنج خطی که نوشته بودم تموم شد.................................

ادامشو از خودم گفتم.خوندم وچه با   آب و تاب هم می خوندم.انگار نه انگار که کاغذ سفید جلومه.

وقتی  تموم شد همه برام کف زدن.و منم از خوشحالی داشتم بال در می اوردم.

اون روز انشا ۲۰ شدم و خانومه که بی نهایت از انشای من خوشش اومده بود ازم خواست که یه نسخه از انشامو بنویسم و بدم بهش

با اینکه تا اون روز ۲۰ های زیادی گرفته بودم ولی اون ۲۰ یه مزه ی دیگه ایی داشت.....!

[ شنبه 1389/06/13 ] [ 16:6 ] [ z.m ] [ ]
خدایا!

آن که در تنهاترین تنهاییم

 

 تنهای تنهایم گذاشت

 

   تو در تنهاترین تنهایی اش

 

  تنهای تنهایش مگذار.....

[ سه شنبه 1389/06/09 ] [ 3:6 ] [ z.m ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

انسان اهنگی است که خدا سروده است!